آسمانآسمان، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

من و نی نی خوشملم

کارای جدید دختر نازم

سلام عشق مامان الهی مامان قربونت بشه این روزا خیلی شیرین شدی و کلی کارای جدید میکنی از دیشب بالاخره یاد گرفتی بهت عذا میدم سرتو تکون بدی مثله سرسری یعنی به به .خودتو موش میکنی و سعی میکنی چهار دست و پا بری ولی فعلا فقط میتونی رو دست و پات وایسی برات روروک خریدیم توم خدارو شکر خوشت اومده وتوش میمونی منم به کارام میرسم با خودم میبرمت تو آشپز خونه توم خوتو تو اینه گاز میبینی و کیف میکنی الهی قربون ذوق کردنات بشم بابا محمد هم دیگه تا10 شب سرکار و من و شما تا 10 شب تنهاییم خیلی سخته و کلی خسته میشم اخه شما خیلی شیطون شدی و میخوای همه حواس من به شما باشه و حتی دست به کامپیوتر نزنم شبا تو خواب اذیت میکنی همش تو خواب گریه میکنی نمیدونم...
19 شهريور 1392

روزی که مامانی رفت

سلام دختره نازه خیلی وقته برات چیزی ننوشتم   روزای سخت و تلخی میگذرونم مامانی خوب و مهربون از پیشمون رفت خیلی ناگهانی اونم وقتی من فقط 4 ماه بود که مامان شده بودم   روز قبلش یعنی درست 2 ماه پیش همچون روزی مهون ما بودن کلی خوش گذشت ولی هر کار کردم شب نموندن با بابا محمد بردیم رسوندیمشون خونه بابایی برامون آب طالبی درست کرد تو انقدر نگاه کردی که مامانی با قاشق یکم بهت داد و تو اولین چیز بود که خوردی بعد اومدیم خونه فرداش هم همه چیز خوب بود عصری با مامانی حرف زدم بدون این که بدونم قرار 1 ساعت بعد از پیشم بره .تلفن زنگ زد بابا بردشت بابایی بود گفت حال مامانی بد بابا گفت زود حاضر شو حال مامان وایییییییییییییییی مردم انقدر خودو ز...
4 شهريور 1392
1